مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

79

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نديم را كه تمناى بوستان باشد * ضرورتست تحمل ز بوستان‌بانش وصال جان ز جهان يافتن حرامش باد * كه التفات بود بر جهان و بر جانش ز كعبه روى نشايد بنااميدى تافت * كمينه آنكه بميريم در بيابانش آنگاه ملكه نور الهدى فرمود كه در شهر ، دخترى بر جاى نماند مگر اينكه در قصر حاضر شوند . و عجوز ام الدواهى را فرمود كه در شهر بگردد و همه دختران حاضر آورد . چون دختركان حاضر شدند ، ملكه نور الهدى ايشان را گروه‌گروه بحسن عرضه ميداشت . حسن ، زن خود را در ميان ايشان نميديد و ميگفت : اى ملكهء روزگار ، بزندگانى تو سوگند كه زن من در ميان ايشان نيست . ملكه در خشم شد و بعجوز گفت : هركه بقصر اندر است ، او را نيز بحسن بنماى . چون تمامت دختركان بحسن بنمود ، حسن ، زن خود را در ميان ايشان نديد و گفت : اى ملكه ، من زن خود در ميان ايشان نيافتم . ملكه را خشم افزون گشته ، بانگ بحاضران زد كه : اين تخمهء ناپاك را روى زمينش افكنده ، گردن او را بزنيد تا ديگرى ببلاد ما قدم ننهد . حاضران ، حسن را گرفته ، بر زمين افكندند و گوشهء دامن او را بچشمانش انداخته ، با شمشيرى بركشيده بر سر او بايستادند و منتظر اذن ملكه بودند كه ام الدواهى پيش رفته ، در برابر ملكه ، زمين ببوسيد و دامن او را گرفته ، بر سر نهاد و گفت : اى ملكه ، ترا به حق تربيت سوگند مىدهم كه در كشتن او شتاب مكن . كه تو ميدانى اين مسكين ، غريب است و رنجهاى بسيار برده تا خود را به شهر تو رسانيده . مرا بيم از آنست كه اگر تو او را بكشى ، بكشتن غريبان و آزردن بيچارگان شهره شوى و خبر تو در شهرهاى دور شايع گردد . و در هر حال ، او در زير حكم تست . اگر زن خود را در شهر تو پديد نياورد ، كشتن او بر تو آسان است . و من نيز او را پناه ندادم مگر اينكه بسبب حق تربيتى كه به تو داشتم ، در مهربانى تو طمع كردم و از شر تو او را ايمن نموده ، ضامن شدم كه تو او را به مقصود رسانى . از آنكه ترا عادل و بغريبان ، مهربان ميدانستم . و اگر مرا بمهربانى تو اعتماد نمىبود ، او را به شهر تو نمىآوردم . من با خود گفته بودم كه